ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
133
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
محمود بن محمد به جنگ با غزان متفق شدند و در پنجم شوال بار ديگر نبرد درگرفت . در نبرد سوم غزان منهزم شده وارد مرو شدند . اين بار با مردم روشى نيك پيش گرفتند و علما و ائمه را اكرام كردند . سپس به سرخس و طوس تاختند و در آن دو شهر به قتل و غارت پرداختند و پس از ويران كردن آنها به مرو باز گرديدند . خاقان محمود بن محمد بن جرجان رفت و چشم به راه پايان كار ايشان بود . در سال 554 غزان نزد او فرستادند و او را فراخواندند تا بر خود پادشاهيش دهند . او از بيم جان معذرت خواست . غزان از او خواستند حال كه خود نمىآيد پسرش جلال الدين محمد را به نزد ايشان فرستد تا او را بر خود پادشاهى دهند . خاقان پسرش را نزد آنان فرستاد . غزان او را بسى گرامى داشتند و در ربيع الاخر سال 554 او را بر خود پادشاهى دادند . چندى بعد پدرش محمود به خراسان آمد و از مؤيد اىابه جدا شد . و تا حدود نسا و ابيورد را بگرفت . نسا را به اميرى موسوم به عمر بن حمزهء نسوى به اقطاع داد و در حفظ و حراست آن دو شهر كوششى عظيم مبذول داشت . خاقان محمود تا پايان جمادى الاخر آن سال در خارج شهر نسا درنگ كرد . غزان از نيشابور به طوس رسول فرستادند و مردم را به اطاعت خويش فرا خواندند . مردم رايكان طوس كه به باروها و دليرى خود مغرور بودند اجابت نكردند . غزان برفتند و شهر را محاصره كردند و به تصرف در آوردند و خلق بسيارى را كشتند و به نيشابور بازگشتند . سپس با جلال الدين محمد بن سلطان محمود خان به بيهق راندند و سبزوار را در ماه جمادى الاخر سال 554 محاصره نمودند . امور مردم شهر را نقيب عماد الدين على بن محمد بن يحيى العلوى الحسنى نقيب علويان در دست داشت . غزان چون كارى از پيش نبردند مصالحه كردند . از آنجا رهسپار نسا و ابيورد شدند تا با خاقان محمود بن محمد در جرجان مقابله كنند كه اكنون از جرجان به خراسان مىآمد . او در يكى از روستاهاى خبوشان فرود آمده بود . غزان به او رسيدند . او از روستا بيرون جست و بگريخت يكى از سپاهيان غز او را بديد و اسير كرد . خاقان از دست او بگريخت و به نيشابور رفت . در نيشابور سپاهيانش گرد آمدند و بار ديگر كارش به سامان آمد . چون با غزان ملك محمد بن خاقان محمود به نسا و ابيورد بازگشتند پدرش خاقان محمود از شهر بيرون آمد . او با جماعتى از سپاهيان خراسان در آنجا بود . غزان همه يك دل به فرمان او در آمدند و او را سعى بر آن بود كه آن بلاد آبادان سازد ولى موفق نشد . آنگاه همگان رهسپار نيشابور شدند . مؤيد آىابه در آنجا بود . چون از نزديك شدن ايشان خبر يافت از آنجا به خواف رفت . مردم از آمدن آن قوم بسيار بترسيدند ولى اين بار به كسى آسيبى نرسانيدند و راهى سرخس و مرو شدند . مؤيد با لشكر خود بار ديگر به نيشابور آمد ولى مردم او را به شهر راه ندادند